X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 02:45 ب.ظ

"توتنهایی. حتما میگی از کجا فهمیدم ؟ خوب، چون کسی رو پیشت نمی بینم. حتما  می گی خوب که چی. ببین، درسته که من قبول ندارم ولی میگن که تنهایی بده. تنهایی دلت می گیره. وقتی همه می گن، حتما تو هم همینجوری هستی دیگه. تازه یه چیز دیگه هم هست. اون کسی که قبلا جای تو زندگی می کرد خیلی زود  از تنهایی مرد. من نمی خوام تو بمیری.

خوب بهتره شروع کنم تو رو از تنهایی در بیارم.

بگذار فکر کنم....

فهمیدم؛ هر دفعه که از جلو اتاقت رد می شم میزنم به دیوار با بفهمی که من هستم. یعنی من به یادت هستم. تق... تق... تق... "

بعد از هر بار که به دیوار می زدم یواشکی از پنجره تو رو نگاه می کردم. اون از خوشحالی چند دور تو اتاق می دوید. و من از او خوشحالتر.

روز بعد سرمو از پنجره کردم تو.

"سلام. خوب چه خبر؟ چقدر خوشحالم که تونستم یه کاری برات بکنم. ببینم اوضاع بهتره ؟  چیزی نمی خوای؟ میشنوی چی می گم. ببین اگه می شنوی چی می گم یه کاری بکن. مثلا ... مثلا دهنتو باز و بسته کن. ایول پس می فهمی چی می گم بهت. خوب اینطوری خیلی خوبه. برای اینکه کمتر تنها بمونی می تونم هر روز از پنجره باهات درد دل کنم، برات کتاب بخونم،... خوب، شروع می کنیم."

 همه چیز خوب پیش می رفت. اونروز من تو دفترچه خاطراتم نوشتم:

"امروز حس خیلی خوبی دارم. حس نجات دادن جان یه آدم. حس بتمن، حس مرد عنکبوتی، حس فرشته نجات. من امروز شادی رو تو چشم های همسایه ام می دیدم. من از شادکردن اطرافیانم، خیلی شاد می شوم."

اما. صبح روز بعد به دیوار زدم و سریع از جلو پنجره رد شدم. همه چیز مثل همیشه نبود. برگشتم. دوباره به دیوار زدم و متعجب، به دقت بهش خیره شدم. محکم تر زدم. اما او به پهلو خوابیده بود و هیچ عکس العملی از خودش نشون نمی داد. صداش زدم. بلند تر. لبهاش تکون نمی خورد. سریع اونو از اتاق بیرون آوردم و توی تراس بردم. دستم رو خیس کردم و به صورتش پاشیدم. لبهاش تکون خورد. خودشو یه تکون داد و بلند شد. یه نفس راحت کشیدم.

شب تو دفترچه خاطراتم نوشتم:" امروز خیلی ترسیدم. نزدیک بود بمیره. باید بیشتر بهش سر بزنم."

تو فکر یه متد جدید برای از تنهایی در آوردنش بودم که خوابم برد.

فردا صبح تو دفترچه ام نوشتم:" دیشب خواب ترسناک و چرتی دیدم. خواب دیدم تو یه اتاق کوچیکم که در نداره. فقط یک پنجره داشت. هوا خیلی خفه بود. به زور نفس می کشیدم. پشت سر هم نفس عمیق می کشیدم تا زنده بمونم. هر از چند گاهی صدای رعد می آمد و کل اتاق می لرزید. من از ترس ناخودآگاه دور اتاق می دویدم. بعد از هر رعد موجودی وحشتناک و عجیب و وحشی از پنجره یواشکی نگاهی به من می انداخت و خنده ای شیطانی می کرد.  داشتم خفه می شدم که از خواب پریدم. خواب مزخرفی بود. برم یه آبی به سر و صورتم بزنم. حتما بخاطر فیلمی بود که آخر دیشب دیدم."

صبح که داشتم میرفتم دستشویی، طبق عادت "تق" زدم به تنگ ماهی چون چراغ ها خاموش بود اونو ندیدم.

دفترچه یادداشت:"من دارم یه کتاب درباره "تنهایی ماهی ها" می خوانم. من شکست خوردم اما نا امید نشده ام. مادر میگه "چند بار بگم آب تصفیه شده تو تنگ نریز."  من دارم میرم سومین ماهی خودمو بخرم." یکی بیشتر نخریا. تنگش کوچیکه."  اینو مادر میگه."

به نظر شما چرا ماهی ها از تنهایی می میرند؟