X
تبلیغات
رایتل
جمعه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 11:45 ب.ظ

در ایوان(1) نشسته بودیم که به پیشنهاد ابوی قصد باغ بالا کردیم .من، ابوی و بروبچ(نوه ها). همانطور که از اسمش پیداست (باغ بالا) به نفس نفس افتاده از راهی باریک در بین باغهای جنگلی می گذشتیم و حواسمان جمع، که تا درختی، شاخه ای به یادگار در دیدگانمان ننهد. ابوی در پیش، من که یک دستم بیل بود و دست دیگرم در دست کوچک ترین عضو خانواده، پشت ابوی و باقی پشت سر من. رسیدیم. ابوی که از من در راست کردن بند(2) باغ پیشی گرفته بودند، سنگ سیاه زیر درخت باسق گردو را برداشتند تا مانع جریان آب ورودی به باغ نشود که ناگاه، مضطرب، بیل طلب کردند.تیز بیل را رساندم، کودک را دور کردم. اژده هایی(3) پشت سنگ در کمین موشی بوده که ما (به نمایندگی از بنی آدم ) دخالت درامر طبیعت کرده به اژدها خشم گرفتیم. ابوی بیل را بلند کرده تا جایی که می شد قوی، بر کمر اژدها(4) وارد کردند.اژدهای(5) بخت برگشته تازه دوزاریش افتاده، تقلا آغاز نمود. به بیل چسبید.با تکانی مجروح بر زمین افتاد. پدر گرامی نوک بیل را بر پشت سر اژدها(6) گذاشته، این بار سنگ طلب کردند و مرا به میدان مبارزه خواندند.سنگی سه منی برداشته، بالای سرش رفته، بالاسرم برده، بر سرش فرود آوردم(چقدر سر،سر کردم! سرم گیج رفت!). از تکاپو افتاد.محض احتیاط با سنگی دیگر به مبارزه پایان دادم. تازه باقی فهمیدند ماجرا از چه قرار بوده. بساط مراسم فتح و پیروزی به راه؛ هر کسی مغرور، عکسی با جنازه گرفته؛ خوشحال.

 

 


1-منظور ایوان کلبه ای در روستایی در بالای جاده ای به نام کرج-چالوس می باشد.

2-اصطلاحی ارنگه ای است به معنای تروتمیزکردن، باز کردن و در یک کلام آماده کردن جوی است برای آبیاری.

3-مار

4-همون مار دیگه.

5- بابا چند بار بگم مارمارمارمار.....

6-بازم اینجا رو نگاه می کنه!عجبا!